* گزیده ای از اشعار
"َگزیده ه ای از اشعار"
******************************
در جزیره ی زندگی تبعید
در نهایت بندگی تردید
قصه ی زندگی و این تجوید
مرگ ، نیستی ،حیات یا تجدید
وای ما را ز این تهدید وای ما را ز این تهدید
***************************************************
سالها مرز کهن جنگ کشید
غارت و زخمه و نیرنگ کشید
ز عرب تـازی ، تـرک و تـاتـار
آه از زجری که فرهنگ کشید
احمدرضا کشاورز
**************************************************************
*گرداب بی مهری*
در این گرداب بی مهری، مرا تاب و توانی نیست
شدم غرق طریقت ها ، دگر راه فغانی نیست
کنون سر گشته و حیران چه مأوا در سرم دارم
که در سینه به جز آهی، صدای آنچنانی نیست
سپردم خویشتن را بر هیاهوی تلاطم ها
که این ره طی کنم یا آن ،دگر حق بیانی نیست
نه رنجی دارم از یاران ، نه شادم از سبکبالان
نه از این گویم و از آن ،نه جسمی و نه جانی نیست
بخوردم می ز میخانه، روم مستانه مستانه
سپردم دل به جانانه،دگر وقت جوانی نیست
گرفتار جنون گشتم ،چنان غرق درون گشتم
که از تن ها برون گشتم،دگر از من نشانی نیست
احمدرضا کشاورز
۲۰/۰۶/۱۳۸۰
********************************************************
"شکایت زمانه"
دارم شکایتی من از مردم زمانه
شکوه کنم در این شعر با نظم شاعرانه
انسانیِِِت که اکنون رنگی به خود ندارد
عاطفه ها لگد شد با ظلم، وحشیانه
ایمان دگر در انسان ، باطن به خود نبیند
نماز و راز و نیاز، بی می و بی پیمانه
وجدان پرنده ای بود در قلب آدمیّت
کشتند این پرنده، اشرار بی بهانه
حق و حقیقت اینک نوریست در سیاهی
ایزد ز خویش فرستاد چندین و چند نشانه
فرشتگان نشستند بر شانه های انسان
بال فرشته بشکست با چند تازیانه
لب تشنگان می را، ساقی باده ای داد
همچون پرنده ای خوش ،رفتند عاشقانه
فرسنگها فاصله میان خاک و انسان
عهد و وفا شکستند، بیخود و خود سرانه
از سوز این اشک و آه خواهیم ز ایزد پناه
از او مدد بجوییم در نجوای شبانه
در شهر غربت دل، با این همه تباهی
از دست من برآید فقط همین ترانه
احمدرضاکشاورز
*********************************************************
"گر دهد رخصت ما لایق دیدار شویم"
بیا به بزم سحر ذاکر آن یار شویم
اندر آن ظلمت شب ، نور پدیدار شویم
ساقی بزم سحر، باده به هر جام ولا
جرعه ای نوش از باده که هشیار شویم
تو هم ای عاشق حق دیده ی دل را بگشا
دل به او داده و دلداده و دلدار شویم
نبود خفته دلی در حرم و مجلس عشق
تو اگر خفته دلی، بیا که بیدار شویم
بلبلان مژده دهند وصل میان من و دوست
که در این باغ ملک ،چون گل بی خار شویم
سحر و سوز نسیم و باده و خلوت دل
قدحی نوش که چون نرگس بیمار شویم
مطربا ساز و نوا را تو از این پرده بپوش
که در این پرده سرا ،محرم اسرار شویم
سرکش آن جام می و یاد رخ یار نما
گر دهد رخصت ما لایق دیدار شویم
احمد رضا کشاورز
******************************************************
بهار زیباست
اما سپری می شود
اندوهی نیست ، بهار باز خواهد رسید
تردید ،فقط در بودن ماست
احمدرضا کشاورز
شهریور۱۳۸۰
چاپ شده در کتاب شبنم عشق (مجموعه اشعار) ،معلمیان معصومه،نشر جام آریا جام آپادانا۱۳۸۶،مشهد.
ما ز قرآن مغز را برداشتیم