بررسی و تحلیل شعر و ادبیات در فضاهای سیاسی و اجتماعی گوناگون(قسمت دوم)
فصل سوم :
عصر مشروطه و تحولات در شعر و ادبیات
یامرگ یا تجدد و اصلاح
راهی جز این دوپیش وطن نیست
ایران کهن شده است سراپای
درمانش جز به تازه شدن نیست
ملک الشعرای بهار
1293 خورشیدی
(دیوان-ج1- ص287)
مقدمه :
تاریخ ایران در دو قرن گذشته و مهم ترین جنبش ها و نهضت های سیاسی و اجتماعی آن ، از نهضت مشروطه گرفته تا نهضت ملی شدن صنعت نفت و انقلاب1357 جملگی داعیه ی «استقلال » و « آزادی» داشته اند و در بنیان های نظری خود با مفاهیم « استقلال ملی » ، « حاکمیت ملی » ، « آزادی و حقوق ملی » : آزادی های سیاسی و اجتماعی ، در ارتباط تنگاتنگ بوده اند .
این که این مفاهیم در آن دوره به چه معانی ای به کار می رفت و درک عمومی یا فردی از این مفاهیم چگونه بوده است ، خود داستان دیگری است که کمی بعد به بعضی از جنبه های آن اشاره خواهیم کرد. گرچه روایت هایی که در شرق و در ایران از این مفاهیم و مباحث ارائه داده می شد با روایت های مشابه آن در غرب ، گاه تفاوت های اساسی و اصولی داشت ، اما مضمون مشترک این روایت ها چه در شرق و چه در غرب ، مضمونی بود که بر پایه ی « هوشیاری ملی » جدید شکل گرفته بود . تا آنجا که به انقلاب مشروطه مربوط است ، مهم ترین دستاورد این انقلاب ، اگرنه در عمل ، دست کم در مقام نظر همین به رسمیت شناختن حق حاکمیت ملی و ملت هاست . در بنیان نظری همین انقلاب بود که نخستین بار ، نقطه پایانی بر عصر حکومت های خودکامه و بی قانون نهاده شد و ملت در معنای جدید آن به عنوان « واضع قانون » به جستجوی « حقوق » خویش و آزادی های سیاسی و اجتماعی برخاست .
گرچه درکی که از « آزادی » وجود داشت با محدودیت ها و بدفهمی های بسیار همراه بود ، اما آرزوی دستیابی به آزادی و استقلال و رویای ایجاد یک حکومت ملی با جامعه ای قانونی ، از آغاز آن نهضت بزرگ تا به امروز ، رویا و آرزوی جامعه ی ایرانی بوده است . در دنیای همین آرزوها و رویاها بود که در سخن منظوم فارسی ، نخستین بار در عصر ناصری از«حقوق بشر » در معنای جدید آن سخن به میان آمد :
کنون ای مرا ملت هوشمند چرایید در چاه غفلت نژند
برآیید و ببینید کار شگفت به آسان توانید گیتی گرفت
ولی تا شناسید از خیر و شر ببایست خواندن حقوق بشر
که تا خود بدانید ز آیین و راه بد ونیک گیتی نباشد ز شاه
« میرزا آقاخان کرمانی »
و از سر اغراق و دردمندی « یک کلمه » یعنی قانون ، راه نجات و حلال همه مشکلات شناخته شد و کتابی به همین نام در همان دوره ی ناصری منتشر گردید و نویسنده ی آن یعنی میرزا یوسف خان مستشارالدوله مواد اصلی حقوق بشر ، مندرج در مقدمه قانون اساسی فرانسه را ، برای ملت ایران ترجمه و بازگویی کرد . (1287 هجری قمری ) . شگفتا که از پس گذشت آن همه سال و بعد از صدوپنجاه سال تلاش برای قانون خواهی ، هنوز و همچنان ملت ایران ، در آرزوی ایجاد یک دولت ملی و قانونی و در آتش اشتیاق دست یابی به ابتدایی ترین و اساسی ترین حقوق خویش می سوزد . گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و در همچنان بر همان پاشنه می چرخد که می چرخید و فرخی یزدی می سرود :
دولت هر مملکت در اختیار ملت است آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا
(دیوان، ص79)
شاید یکی از جهات اصلی این ناکامی و شکست را باید در همان ناکامی های نظری و عملی انقلاب مشروطه جستجو کرد . انقلابی که نتوانست بنیان های اصولی ماندگاری را برای خواست های اساسی خود پی افکند . به همین جهت شاعران و نویسندگان آن عصر از آن انقلاب ، به انقلاب « ناقص » و انقلاب « شهید » یاد کرده اند :
انقلاب ما چو شد از دست ناپاکان شهید
نیست غیر از خون پاکان خونبهای انقلاب
(دیوان فرخی، ص92 )
شعر ، حکومت و مردم
در عصر مشروطه ، عامل تأثیر گذار تازه ای ، وارد عرصه ی شعر شد که تاکنون حضور چندانی نداشته و یا لااقل حضورش تعیین کننده نبود . این عامل تأثیرگذار ، افکار عمومی بود . شعر مشروطه ، نهایت سعی خود را برای رسیدن به مخاطبان عام انجام داد .
از یک سو ، شخصیت های عامی و عادی زندگی روزمره به وفور در شعر این شاعران راه یافتند و از سوی دیگر ، مردم عادی مخاطب اصلی شعر شدند . شعر برای نخستین بار از دایره ی مخاطبان محدود خود که درباریان و نخبگان بوده اند رها شد و افق های تازه تری را پیش روی خود دید . گزافه نیست اگر بگوییم در دوره ی مشروطه برای نخستین بار شعر به عنوان سلاحی فراگیر و تعیین کننده ، در خدمت طبقه فرودست جامعه قرار می گیرد .
شعر مشروطه ، نخستین تجربه ی فراگیر شعر سیاسی در ایران است . شعر اجتماعی نیز به معنای جدی از دوره ی مشروطه در ادبیات فارسی متولد شد . این نوع شعر هدفمند و غیردرباری است که پیش از مشروطه ، در چنین گستره ای ، اعلام حضور نکرده بود .
شعر دوره مشروطه ، به شکل بی مانندی سیاسی می شود و این نخستین باری است که حکومت مرکزی ، به قلع و قمع شاعران و تخطئه ی آنان می پردازد . بیشتر شاعران این دوره مثل نسیم شمال ، بهار ، لاهوتی ، عارف قزوینی ، ایرج میرزا ، میرزاده ی عشقی ، علاوه بر پرداختن به مضامین مختلف و گاه تازه ، از موضوعات وطنی و سیاسی نیز سخن گفته اند . پرداختن به سیاست و مسائل وطنی در شعر این دوره ، به حدی بنیادین است که شاعری مثل عشقی ، جان خود را بر سر نظریات سیاسی اش می گذارد . عارف قزوینی اواخر عمر را در فقر و تبعید به سر می برد و فرخی یزدی به طرز مرموزی ، در زندان جان می بازد. چنین رخدادهایی حکایت از ویژگی تازه ی شعر فارسی دارد . شاعران صرفاً ناظمان نیستند . آنها به آنچه می گویند ایمان دارند و حاضرند جانشان را نیز فدای هدف خود نمایند . شاعران مشروطه ، عموماً با جریان های جمهوری خواهانه و مشروطه طلبانه همراه شد و از شعر برای پیشبرد اهداف سیاسی بهره می گرفتند . ضمن اینکه بهره گیری از امکانات مطبوعاتی به شعر این دوره بخشیده است . اغلب این شاعران بارها دستگیر و زندانی شدند .
در دوره ی مشروطیت ، شعر برای نخستین بار از محدوده ی تنگ دربار و محتوای درباری که قرن ها بر شعر فارسی حکومت می کرد آزاد شد . شعر از مردم و برای مردم می گفت شاعران عزلت نشین خانقاه یا میخانه و یا ابزار تزئین مجالس پادشاهان نبودند . شاعران دوره ی مشروطه ، هم پای مردم و یا بهتر است بگوئیم پیشاپیش مردم به حرکت درآمده ، شعر را در خدمت اهداف و آمال مردم به کار گرفتند .
بدیهی است که شعر مشروطه برای دستیابی به ذهن مخاطب عام ، ناچار به چاره اندیشی و تمهیداتی بوده است . مخاطب عام ، میانه ای با آرایه ها و زبان ورزی های فاخرانه نداشت و نیز شعر هدف دیگری غیر از زبانی را دنبال می کرد . بنابراین ، ساده نویسی ، در این دوره رواج فوق العاده ای یافت و شاعران برای تأثیر بیشتر به تصنیف و ترانه روی آوردند . شاعران این دوره ، با دیدگاهی مخاطب اندیش ، به خوبی می دانستند که مخاطب آثارشان مردم عامی هستند ؛ بنابراین شعرشان ، باید ساده و روان تر باشد ... « مثلاً بسیاری از شعرهای سیاسی و اجتماعی بهار ، گرچه در مجموع از یک زبان فاخر برخوردار است . اما در مقایسه با شعرهای غیرسیاسی و غیراجتماعی او ساده تر و مردمی تر است . »
از نظر محتوا ، با دفاع از مفاهیمی چون قانون و آزادی و استقلال از کشورهای بیگانه ، درون مایه ی اصلی شعر این دوره است . تجدد و نوگرایی هم در شعار و هم در شیوه ی شعری شاعران به خوبی مشهود است . البته همه ی این مفاهیم ، به مقتضای حال ، شکل گرفته اند . و البته شاعران از نقد و نظرهای نگره پردازانی چون میرزا فتحعلی خان آخوند زاده ، میرزا آقا خان کرمانی ، زین العابدین مراغه ای و ملکم خان و عبدالرحیم طالبوف بی بهره نبودند . به خصوص که اغلب روشنفکران آن عصر ، بر مفهوم قانون و تجدد گرایی پافشاری می کردند . شاعران نیز از این مفاهیم برای دگرگون کردن شیوه ی شعری شان استفاده کردند . اما هم چنان که می دانیم برای رسیدن به شیوه ی تازه و اساسی در شعر ، هنوز سال ها فرصت باقی بود . « اساسی ترین کارمایه ی شعر مشروطه ، ناسیونالیسم ، ملت گرایی به رسمیت شناختن حق حاکمیت ملت ، آزادی خواهی ، مبارزه با استعمار روس و انگلیس ، مبارزه با استبداد ، قانون خواهی ، حقوق بشر ، اندیشه ی اتحاد اسلامی ( این اندیشه توسط عالم و مبارز فرا ملی ایرانی ، سید جمال الدین اسدآبادی یا افغانی ، مطرح و ترویج شد ) و انتقاد از اوضاع اجتماعی است » .
شعر مشروطه به خوبی از شیوه ی یک شعر انقلابی بهره می گیرد . فضای هیجانی ، مردمی که در بیم و امید ، دوست و دشمن را دقیقاً نمی شناسند . همین گونه است که بسیاری از اظهارنظرها و داوری های شاعران ، به دلیل عدم اشراف به مسائل سیاسی و نیز گاه به دلیل ساده لوحی شان و با دسیسه های سیاسیون باعث جبهه گیری غیر منطقی خالی از تأمل و دورانیشی است و حاکی از عدم شناخت دقیق رویدادهای زمانه دارد .
« مخالفت ملک الشعرای بهار با نهضت خیابانی و امثال او ، به شیوه های مختلف در نوشته هایش مبین همین ادعاست » .
در این دوره هیجان ، حرکت و طبعاً شعار ، حاکم بر اصول حرکت مردم است . شعری که در چنین شرایطی زاییده می شود ، هیجانی و انقلابی است . عصر ، عصر تأملات فلسفی در شعر نیست . شاعر فرصت ندارد که بنشیند و در رویدادها تأمل کند . شاعر در حقیقت ، در عرض حوادث قرار می گیرد و ناچار اثری ساده ، صریح و با کمترین مولفه های شعری عرضه می کند . اما آنچه مسلم است ، شعر دوره ی مشروطه بر شهر دوره های بعد – نه صرفاً جهت شعر متعهد یا سیاسی – تأثیر بسزایی داشته است . چنان که مطالعات تحقیقی عصر حاضر شناخت پایه های شعر نو را از دوره ی مشروطه آغاز می کند .
انقلاب مشروطه را باید اولین حرکت آزادی خواهانه همسو با جنبش های نوین مدنی در ایران دانست که به نتیجه ی مطلوب و مدنظر مردم نرسید و بانیان اصلی انقلاب ، به نحوی از انحاء کنار گذاشته شده و یا سر به نیست شدند . سرانجام آن همه هیجان ، برای برقراری قانون و آزادی خواهی و عدالت جویی به دیکتاتوری رضاخان منتهی شد . رضاخان که با ترفندهایی ویژه ، کودتای مشترک با سیدضیا را اجرا کرده بود ، چهره ای خشن و مستبد از خود نشان می داد . گویا مردم نیز در پی چنین شخصیتی بودند. مردمی که از حرکت های دسته جمعی و شعارهای تجدد گرایانه طرفی نیستند .
چاره ی کار را به قدرت رسیدن پادشاهی قدر می دانستند و با توجه به ظاهر رضاخان به سخت گیری های معروفش وانمود شد که که او همان کسی است که مردم درپی اویند .
شعر در این دوره ( رضاخانی ) مثل دیگر گونه های هنر ، از کمترین آزادی برخوردار نبود و شیوه های دیکتاتوری در همه ی زمینه ها اجرا می شد . شعرهای این دوره بیشتر در دو دسته سروده شدند ، یا به شیوه ی قصیده سرایان و غزل گویان گذشته ، به وصف یار و زلف نسترن و ... می پرداخت که کمترین ارتباطی با زمانه ی خود و مردم زمانه نداشت و یا در ذکر محاسن نوآوری ها و اولین جلوه های ظاهری تمدن غرب ، مثل : اتومبیل ، سینما ، هواپیما ، ترن و ... بود که ظاهراً حکومت نیز از چنین شعری ، خرسند بود . در این دوره ، هر نوع آزادی اندیشه قلع و قمع می شد و شاعران و نویسندگان ناچار به گونه های دیگر ادبی پرداختند . « در دوره ی دیکتاتوری ، تنها رشته ای از ادبیات که مورد اعتنا قرار گرفت و ترقی کرد ، تحقیقات ادبی بود . »
البته نباید از نظر دور داشت که سال های آغازین حکومت رضاشاهی به علت شفاف نبودن فضای سیاسی جامعه و نیات رضاخان ، برخی شاعران در وصف و مدح او شعر گفته اند و او را بعد از ساسانیان ، احیاگر شیوه ی ایرانیان باستان و بازگرداننده شکوه و گذشته ی ایرانی می دانستند . البته وجود این شعرها به معنی طرفداری و یا حمایت حکومت از شعری خاص نبود اگر بخواهیم نقاشی را به حکومت رضاشاهی در جریان شناسی شعر متعهد بدهیم ، باید آنرا یکی از عوامل بازدارنده ی جریان شعری به حساب آوریم .
« در تمام دوران رضاشاه ( 16 سال ) فقط یک مجله ی معتبر نورپرداز به نما موسیقی و چهار مجموعه شعر نو از دو شاعر منتشر شد . » که این نشان از ایستایی شعر نو و فضای تاریک و هم آلود دوران دیکتاتوری است ، اما از سوی دیگر رواج برخی نمادهای ظاهری مدرنیته که از دوره ی مشروطه آغاز شده بود ، شتاب بیشتری گرفت . ارتباط با کشورهای اروپایی ، بازگشت تحصیل کردگان به فرهنگ کشور ، رواج صنعت چاپ و مطبوعات ، ورود خارجیان به ایران که اغلب در پی مقاصدی خاص بودند و نیز ترجمه آثار شاعران و نویسندگان اروپایی ، زمینه را برای تحول جدی در ادبیات فارسی ، آماده می کرد . در مجموع ، دوره ی حکومت رضاشاهی ، دوره ی اختناق و خفقان بود و صدای شعر سیاسی در این دوره شنیده نمی شود .
شعر مشروطه در بنیاد خود ستایش نامه ی بلند بالایی است از « ملت » و « آزادی » درباره ی تطور مفهوم ملت و چگونگی پیدایی مفهوم جدید آن ، در جای دیگر به تفصیل سخن گفته ام – اگر دفتر و دیوان هر شاعری از شاعران این دوره را باز کنید با نمونه های ریز و درشت بسیاری روبه رو خواهید شد که در آن از « ملت » و « آزادی » سخن گفته شده است .
اگر خواست های سیاسی شعر مشروطه را به صداهای آزادی خواهی تعبیر کنیم ، دوصدای رسایی که از میان این صداها با وضوح بیشتری به گوش خواهد رسید ، صدای « ملت » و « آزادی » است . اما این که آزادی در شعر هر یک از این شاعران به چه معنایی به کار رفته است و یا مفهومی که هر کدام شان از ملت در ذهن داشته اند چگونه مفهومی بوده است ، نیاز بررسی دقیق تری دارد .
برای این که موضوع روشن شود ، از میان همه ی شاعران این عصر مفهوم آزادی را در شعر دو شاعر این دوره یعنی فرخی یزدی و ملک الشعرای بهار ، از دو زاویه ی مختلف بررسی می کنیم .
فرخی یزدی :
اهریمن استبداد آزادی ما را کشت نه صبر و سکون جایز نه حوصله باید کرد
جز به آزادی ملت نبود آبادی آه اگر مملکتی ملت آزاد نداشت
( دیوان فرخی، صص 119، 164، 100 ،251 )
ملک الشعرا بهار :
نام آزادی بلند آوازه شد حمد یزدان ، جام ملت تازه شد
ای قاتل آزادی ایران به حذر باش زآن لحظه که قاضی به سرمحتضرآید
ملت بود آن شیر که هنگام تزاحم چون بیشتر آزرده شود پیش تر آید
( دیوان بهار )
همچنین فرخی نیز چون بهار معتقد است که موجد و مقوم آزادی « قانون » است :
چون موجد آزادی ما قانون است ما محو نمی شویم تا قانون است
( دیوان ، ص213 )
پیش زمینه های ادب مشروطه
ویژگی های عمومی ادبیات مشروطه در جریان نهضت مشروطه خواهی
غالباً ادب مشروطه به طور عام به ادبی گفته می شود که بعد از برقراری مشروطیت در ایران یا در جریان این نهضت در دوره ی حکومت مظفرالدین شاه شکل گرفته است . اما اگر واقع بینانه بخواهیم دوره ی زمانی خاصی را برای ادبیات مشروطه – به طور عام – درنظر بگیریم ، باید به زمانی پیش تر برگردیم . ادبیاتی که در جریان نهضت مشروطه ، و بعد از استقرار مشروطیت ، در ایران بوجود آمده است ، در تمام شعب خود از روزنامه نگاری گرفته تا شعر و نثر و قصه نویسی و تاریخ نویسی و حتی علوم مختلف ، از هماهنگی ها و ویژگی های خاص برخورد است که در مجموعه می توان از آنها به عنوان مشخصات عام ادب مشروطه یاد کرد . اما این نکته را نباید فراموش کرد که گرچه این نوع هماهنگی و یک پارچگی در ادب پیش از مشروطیت که عمدتاً در 25 سال آخر حکومت ناصری شکل گرفته است وجود ندارد ، باز می توان در بخشی از آن ادبیات ، طلیعه ی ادب مشروطه را رویت کرد . حتی بسیاری از همان نوشته ها ، به دلایلی که بعد خواهم گفت ، واجد اساسی ترین ویژگی های ادب مشروطه نیز هستند ، گرچه سال ها پیش از به ثمر رسیدن مشروطیت ایران به نگارش درآمده باشند .
جدا از این ، بررسی اجمالی وضعیت عمومی ادبیات ایران بعد از تاسیس دارالفنون و مشخص کردن میزان تحول و تجددی که در این ادبیات رخ داده است ، می تواند به عنوان یک مبحث اساسی ما را با چگونگی دو جریان ادبی و علمی سنت گرا و سنت ستیز که جریان اخیر خود بیشتر معلول برخورد با مدنیت غربی بود آشنا کند و فضایی را مشخص نماید که در آن ادبیات نوین ایران سمت و سویی تازه یافته است . بدیهی است که این بررسی صرفاً برای نشان دادن وضعیت کلی ادبیاتی صورت می گیرد که پیش از مشروطه و در جریان نهضت مشروطه خواهی به وجود آمده است .
قصد ما از چنین بررسی ای بازنمودن زمینه های عمومی فرهنگی است متحول ، که شعر مشروطه در بستر آن بالیده است . زمینه های فرهنگی ای که خود محصول تحولات گسترده ای اجتماعی و سیاسی زمان بود ، از زمان قاجار .
تحولات تاریخی و سیاسی
آغاز حکومت قاجار در ایران مقارن است با رشد روز افزون صنایع در کشورهای غربی و گسترش تحولات پیچیده ی سرمایه داری در غرب . پورژوازی جدید به واسطه ی افزایش تولید کالاهای صنعتی ، از سویی برای صدور کالا و به دست آوردن مواد خام نیاز به بازارهای تازه داشت و از سوی دیگر برای رسیدن به این اهداف و حفظ این بازارها خود را ملزم به ایجاد مستمرات جدید و ایجاد مناطق نفوذ در کشورهای دیگر می دید تا به قدرت سیاسی لازم برای تحقق اهداف استعماری خود دست یابد . از بد حادثه ایران دوره ی قاجار یکی از بهترین مناطق نفوذ سیاسی و یکی از بهترین بازارها برای دو قدرت استعمارگر زمان ، روس و انگلیس بود .
با تقسیم ایران به دو منطقه ی نفوذ ، کشور ما که هنوز با حفظ خصوصیات نظام استبدادی و شبه فئودالی به حیات اجتماعی خود ادامه می داد ، به یک کشور نیمه مستعمره و نیمه فئودالی مبدل شد . شکست هایی که ابتدا روسیه ی تزاری و سپس بریتانیا بر حکومت قاجار وارد آوردند ، عهدنامه های « ترکمن چای » و « پاریس » که به ترتیب در سالهای 1243 و 1272 قمری منعقد شدند و همچنین برقرای حق کاپیتولاسیون و پاره ای امتیازات دیگر ، وقایع عمده ای است که از لحاظ سیاسی به استقرار وضعیت نیمه استعماری در ایران انجامید .
در کشاکش این تحولات و در برخورد با مدنیت غربی ، با جریان های اجتماعی و فرهنگی مهمی روبه رو می شویم که تاریخ ایران را در مسیری دیگر گونه قرار داد . ماهیت تناقض آمیز عملکرد استعمار در این دوره نتایج متناقضی هم داشت . استعمار ، با از بین بردن استقلال سیاسی و با چپاول سرمایه های ملی از سویی ، هوشیارانه ، مقدمات نابودی کشورها را فراهم می کرد و از سوی دیگر ناخواسته ، با عملکردهای غارت گرانه ی خود به مبارزات ضد استعماری و استقلال طلبانه دامن می زد .
در ایران نیز ، با گسترش نفوذ سیاسی دولت های روس و انگلیس و با به غارت رفتن سرمایه های ملی و با وابسته شدن حکومت های قاجاری به کشورهای بیگانه ، اندیشه ی استقلال سیاسی و اجتماعی و نهضت های ضد استعماری و ضد استبدادی ، در پرتو هوشیاری ملی ، رشد و گسترش یافت و به تحولات بنیادی فرهنگی نیز منجر شد .
این تحولات به دلایلی که خواهیم گفت عمدتاً در پرتو ارتباط و آشنایی با مدنیت غربی حاصل شد و باعث آمد تا عناصر فرهنگی تازه ای چه در زمینه ی علوم و حکمت سیاسی و اجتماعی ، و چه در زمینه ی هنر و ادبیات ، به فرهنگ ایرانی انتقال یابد و موجب دگرگونی های شگفتی بشود . دگرگونی هایی که تدریجاً و در گذشت سال ها به انقلاب مشروطه و پیدایی فرهنگی نسبتاً یک پارچه و هم آهنگ منجر شد
آغاز تحولات فرهنگی
از این زمان به بعد ، روح نوجویی ، زمینه ساز کارهای تازه ای می شود . عصر ناصری میدان جدال بین سنت گرایان و نوآوران است . سنت ستیزان ، با شیفتگی و گاه با نوعی حالت تسلیم به اخذ و درک مبانی فرهنگ غربی روی می آوردند و در مقابل ، سنت گرایان که هنوز به شیوه های سنتی در مسائل علمی و ادبی به تألیف می پرداختند ، آگاهانه یا ناآگاهانه ، با فرهنگ غربی ، علم غربی ، و شیوه های هنری و ادبی آن مخالفت می کردند و به پاسداری از وضعیت موجود ادامه می دادند .
این کشمکش ، حالت تاریخی ویژه ای به وجود آورد که در آن ادبیات ، به طور عام ، از نوعی یک پارچگی و هم آهنگی برخوردار نبود . سنت گرایی و نوآوری ، مشخصه ی اصلی فرهنگ این دوره است: دوره ی ناصری .
روزگار به حکومت رسیدن ناصرالدین شاه ( 1264 تا 1313 هجری قمری ) روزگاری است که ایران تازه ترین آشنایی ها را با فرهنگ غربی حاصل می کند . صدارت کوتاه امیر کبیر در اوایل این دوره ، این حس را داشت که یکی از بزرگ ترین مراکز آموزشی علمی ، با نام دارالفنون ، که هدف آن « تعلیم دانش و فرهنگ مغرب زمین به نسل جوان بود » آغاز به کار کند .
سال های مورد بحث ما ( 1275 تا 1288 هـ . ق . ) تنها سال های آشنایی با علم و حکمت غربی و روزگار نگارش رساله های سیاسی و اجتماعی براساس اندیشه های سیاسی و اجتماعی جدید نیست ، بلکه کم کم در همین دوران زمینه های تازه ای برای آشنایی با شیوه های جدید ادب اروپایی از نمایشنامه نویسی گرفته تا نقد نویسی و قصه نویسی نیز فراهم می آید و گونه های جدید ادبی نیز پدیدار می شود .
سخن پایانی فصل :
در سپیده دم انقلاب مشروطه ، از آنجا که بیشتر مردم ایران ، خواندن و نوشتن نمی دانستند ، شاعران و نویسندگان و اندیشه وران انقلاب ، بر آن شدند که شعر و نثر را هرچه بیشتر ساده کنند تا پیام انقلاب : آزادی ، استقلال ، و حاکمیت قانون ، برای عامّه و انبوه مردم ، قابل درک و فهم باشد . هرچند برای بسیاری از باسوادان نیز درک و دریافت نثر و نظمی که به سبک و سیاق گذشته ، نوشته می شد ، دشوار می نمود . بر اثر این نیاز مبرم ، شعر و نثر رو به سادگی نهاد . در این کار ، نخست از ادب فرانسوی ، سپس از ادب دیگر کشورهای اروپایی ( انگلستان ، آلمان ، روسیه ) الهام گرفتند و به ترجمه آثار ادبی آنان پرداختند و بر غنای ادب ما افزودند . در عین حال ، به شدت احساس می کردند که باید شعر و ادب پارسی از نظر ساخت ( STRUVTURE ) و صورت ( FORM ) و درونمایه ( THEME) نیز عمیقاً تغییر یابد تا برای بیان مفاهیم جدید و تصویرکردن زندگی تازه ای که اینک در آستانه آن بودند ، آماده گردد .
در زمینه آماده سازی نثر پارسی ، آخرین گام بلند را استاد علامه علی اکبر دهخدا با نوشتن سلسله مقاله های چرند پرند در روزنامه ی صوراسرافیل و وارد کردن « عامل لحن » در نثر روایی پارسی برداشت . کار او را سپس سید محمدعلی جمال زاده با نوشتن یکی بود یکی نبود پی گرفت و صادق هدایت در مجموعه ی قصه هایش به کمال رسانید . اما در زمینه ی شعر ، کار به درازا کشید : شاعران متجدد در پی تلاش های پراکنده خود به نتیجه ی قطعی نرسیدند . تنها کسی که توانست این بار امانت را سرانجام به منزل مقصود برساند نیما یوشیج بود که شعر پارسی را هم از نظر ساخت و صورت و هم از نظر درونمایه ، متحول و متغیر ساخت .
تا آنجا که می دانیم هنوز پژوهشی کامل درباره تأثیر ترجمه شعر و نثر غربی بر شعر و نثر پارسی آغاز نشده است . اما در یک نگاه کلی می توان گفت که تمامی شاعران مطرح دوران مشروطیت چون دهخدا ، بهار ، ایرج میرزا ، عشقی ، ادیب الممالک فراهانی ، لاهوتی ، رشید یاسمی ، پروین اعتصامی ، نیما یوشیج و ... به انگیزه نوجویی و نفس زدن در هوای تازه و رهایی از بن بست تقلید و تکرار ، که شعر دوران قاجار بدان مبتلا بود ، بر ترجمه شعر و ادب غربی که در نشریه های این دوران به فراوانی آمده ، عنایت داشته اند و از آن جا که خود با زبان فرانسوی یا انگلیسی آشنا بوده اند محتملاً از متن اصلی بهره برده اند . نهضت ترجمه در میهن ما همچنان ادامه دارد و امروزه با شعر و ادب و فرهنگ تمامی جهان در ارتباطیم . باری ، به قول استاد شفیعی کدکنی : « ... بدون مطالعه ی دقیق در ترجمه های شعر فرنگی ، تحقیق در تحول شعر فارسی عملی نیست » . و « بر روی تحولات شعر عرب و شعر فارسی در قرن اخیر تابعی است از متغیر آشنایی با اندیشه غربی و ترجمه نمونه های شعری زبان های فرنگی و بدین گونه ، نخست تغییرات در حوزه اندیشه ها و عواطف روی داده سپس در قلمرو تصویرها و سپس در زمینه زبان و شاید آخرین تأثیرپذیری در مقوله ی موسیقی شعر باشد » .
در این جا با این شعر اجتماعی – سیاسی از پروین اعتصامی بحث شعر و ادب مشروطه را به پایان می بریم :
اشک یتیم ( دیوان ، شماره 57 )
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام برخاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آن قدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت :
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته ست
این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک ، رهزنست
آن پادشا که مال رعیّت خورد ، گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین ، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آن چنان کسی که نرنجد زحرف ناراست
* * *
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت : کاین والی شهر ما گدایی بی حیاست
گفت : چون باشد گدا ، آن کز کلاهش تکمه ای
صد چو ما را روزها بل سال ها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از این جا کرده ای
آن همه برگ و نوا دانی که آن جا از کجاست
در و مروارید طوقش اشک طفلان منست
لعل و یاقوت ستامش ، خون ایتام شماست
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته ست
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست
خواستن کدیه ست خواهی عشر خوان ، خواهی خراج
زانکه گرده نام باشد یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هر که خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست
فصل چهارم :
ادبیات حماسی
گذری کوتاه بر قلمرو ادبیات حماسی
مقدمه
ادبیات یکی از گونه های مختلف هنر است و کلمات ، همچون مصالح و موادی هستند که شاعر و نویسنده با بهره گیری از عواطف و تخیلات خویش آنها را به کار می گیرد و اثری ادبی و هنری پدید می آورد . در آثار ادبی ، نویسنده و شاعر می کوشد اندیشه ها و عواطف خویش را در قالب مناسبترین و زیباترین جملات و عبارات بیان کند . این آثار همان گفته ها و نوشته هایی هستند که مردم ر طول تاریخ آنها را شایسته نگهداری می دانند و از خواندن و شنیدن آنها لذت می برند . فرهنگ درخشان ما جلوه گاه آثار ادبی بسیاری مانند شاهنامه ، تاریخ بیهقی ، مثنوی معنوی ، بوستان و گلستان سعدی ، آثار عطار ، غزلیات حافظ و ... است که در شمار غنی ترین و شیواترین آثار ادبی جهان قراردارند . ما نیز باید مانند نیاکان خود قدر این سرمایه های گرانبها را بدانیم ، ابتدا با خوب خواندن و درست فهمیدن این آثار ارزشمند در نگهداری آنها با جان و دل بکوشیم و با تلاش روزافزون خود بر غنا و عظمت آنها بیفزاییم و این حقیقت را باور داشته باشیم که با وجود این میراث جاوید سرمایه با ارزش که مایه سربلندی ما در میان اقوام و ملل مختلف جهان است ، براستی می توانیم با نمایاندن درهایی از دریای ادب خویش ، بیگانگان را نیز از فرهنگ و ادبیات خود بهره مند سازیم .
ادبیات حماسی که حماسه یکی از انواع ادبی و در اصطلاح روایتی آن است از تاریخ تخیلی یک ملت که با قهرمانی ها و اعمال و حوادث خارق العاده در می آمیزد ، ویژگی اصلی حماسه در تخیلی بودن و شکل داستانی آن است وجود انسانهای آرمانی و برتر که از نظر نیروی جسمانی و معنوی برگزیده و ممتاز هستند ، از دیگر ویژگی های حماسه به شمار می آید .
در حماسه رویدادهای غیرطبیعی و خلاف عادت فراوان دیده می شود و همین رویدادهاست که می تواند آرمانها و آروزهای بزرگ ملتی را در زمینه های مذهبی ، اخلاقی و نظام اجتماعی نشان دهد و عقاید کلی آن ملت را درباره مسایل اصلی انسانی مانند آفرینش ، زندگی ، تولد و مرگ و اجزا آن بیان کند .
شاهنامه فردوسی نمونه اعلامی حماسه است که استاد سخن ، بزرگترین شاعر حماسه سرا ابوالقاسم فردوسی (379-416 هـ. ق ) نظم آن را آغاز کرد . فردوسی بیش از سی سال برای به نظم آوردن شاهنامه رنج کشید و آن گونه که خود گفته است کافی از نظم پی افکند که از باد و باران هیچ گزند نمی یابد ، شاهنامه را می توان به سه بخش ، اساطیری ، حماسی ، تاریخی ، تقسیم کرد که غمنامه رستم و سهراب از برجسته ترین داستانهای حماسی شاهنامه است .
شرح حماسه :
یکی از ویژگی های حماسه ، داستانی بودن آن است بنابراین حماسه را می توان مجموعه ای از حوادث دانست ، با این که در حماسه ، به هیچ تردیدی ، مجموعه ای از وصف ها ، خطبه ها و تصویرها وجود دارد . اما همه ی این عناصر نسبت به داستانی بودن در مرتبه ی بعدی هستند . بیشترین موضوع حماسه را اشخاص و حوادث تشکیل می دهند و وظیفه ی شاعر حماسی آن است که تصویر ساز انسان هایی باشد که هم از نظر نیروی مادی ممتازند و هم از لحاظ نیروی معنوی ، قهرمانان حماسه با تمام رقبتی که از نظر عاطفی و احساسی در آنها وجود دارد ، قهرمانهای ملی هستند . مانند « رستم » در شاهنامه فردوسی ، این کتاب تصویر کاملی است از جامعه ی ایرانی در جزئی ترین ویژگی های حیاتی مردمان یک سرزمین ، هر فرد در همان حال که با خواندن شاهنامه از نبردهای ایرانیان برای کسب استقلال و ملیت در برابر مللی مهخاجم و متخاصم ، آگاهی می یابد ، ضمن آن به مراسم اجتماعی ، نوع مدنیت و مظاهر اجتماعی و نوع اخلاق ناپسند و پسندیده ایرانیان و نوع مذهب و کیش و آیین و حتی به نوع خلق و خوی پهلوانان در باورهای فردی و جمعی آنان مطلع می شود .
از دیگر شرایط حماسه سرای شاهنامه ، میتوان به جریان یافتن حوادثی اشاره کرد که با منطق و تجربه ی علمی ، هیچ گونه سازگاری ندارد . از ابتدا همین قصد و عمد مورد نظر سراینده بوده است . زیرا در هر حماسه ، رویدادهای غیرطبیعی و بیرون از نظام عادت و رایج دیده می شود که تنها از رهگذر عقاید فکری و دینی عصر خود توجیه پذیر است هر ملتی ، عقاید ماورای طبیعی خود را به عنوان عاملی شگفت آور ، در حماسه ی خویش به کار می گیرد و بدین گونه است که در همه ی حماسه ها ، موجودات و کلیه آفریده های غیر طبیعی ، در ضمن حوادثی که شاعر تصویر می کند ، ظهور می یابند و به پیدایی می رسند ، شاهنامه نیز ، وجود سیمرغ و دیوسپید ، رویین تن بودن اسفندیار و عمر هزار ساله ی زال ... عناصر و پدیده هایی هستند که همچون رشته هایی استوار ، زمینه و موجبات شکل گیری حماسه را بوجود می آورند .
وطن دوستی ، شعوبیت فردوسی :
از عناوین و صفات شایسته ای که برخی از ادب پژوهان به استاد فرزانه طوس داده اند ، « شاعر ملی » است و « شاعر ملی » به گوینده ای اطلاق می شود : که قلبش به عشق ملت و کشور خود – ایران – می تپد و اعتقاد دارد که
چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
زبهربروبوم و فرزندخویش زن و کودک خرد و پیوند خویش
همه سربه سرتن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
احساسات وطن دوستی فردوسی و عشق او را به ایران زمین از جای جای شاهنامه می توان احساس کرد : چه در وتصیف جنگهایی که ایرانیان علیه دشمنانشان انجام می دهند و آرزوی پیروزی آنان همراه با دادگری مطمح نظر استاد طوس می باشد یا به هنگام معرفی قهرمانانی چون : رستم و اسفندیار و گیو و گودرز کشواد و بهرام ، یا امیرانی نظیر : فریدون و ایرج و کیخسرو ، حتی در صحنه هایی نظیر جنگی در که سهراب با گردآفرید دختر دلیر ایرانی می کند و سرانجام وقتی کلاهخود را از سراو برمی دارد و موی گردآفرید ، زبند زره رها می گردد و روی وی چونان « خورشید درفشان « می گردد و سهراب متوجه می شود که حریفی که او را در این جنگ خسته و ناتوان کرده ، دختر جوانی است ، درباره ی شجاعت ایرانیان چنین می اندیشد و با خویشتن این گونه حدیث نفس می کند :
شگفت آمدش گفت : ازایران سپاه چنین دخترآید به آوردگاه !
سواران جنگی به روز نبرد برآرند بر چرخ گردنده گرد
و نکته بسیار دقیق و جالب توجه در ایران دوستی فردوسی و علاقه او به ملت ایران در این است که : او به ملتی عشق می ورزد که پیامبر اکرم(ص) از آنها به بزرگی یاد فرموده ، زیرا در روایتی از حضرت محمد(ص) آمده است که روزی در حضور گروهی از یاران خود به سلمان فارسی که در میان آنها و نزدیک حضرت نشسته بود ، اشارت می کنند و دست به شانه ی او می زنند و می فرمایند : « هذا و قومه و الذی نفسی بیده – لوکان الایمان منوطا بالثریا لتناوله رجالٌ من فارس» : [ این مرد ( سلمان ) و قوم او (ایرانیان ) سوگند به آن کس که جان من در دست اوست . اگر ایمان به ستاره ثریا آویخته باشد ، گروهی از مردان فارس ، آن را به چنگ خواهند آورد ]
بدیهی است که اندیشه مذکور ، منعبث از علاقه ی فردوسی به هموطنان خود و عظمتی است که برای ایرانیان قائل است و به گفته ی برتلس مستشرق روسی ، « مادام که در جهان مفهوم ایرانی وجود خواهد داشت ، نام پرافتخار این شاعر بزرگ که تمام عشق سوزان قلب خود را به وطن خویش وقف کرده است ، جاوید خواهد ماند ، چه او : شاهنامه را با خون دل نوشته و به این قیمت خریدار محبت و احترام ملت ایران نسبت به خود گردیده و مآلاً یکی از بهترین درّر ناب را به گنجینه ادبیّات افزوده است» .
و بی گمان همین عشق پرشور او به ایران و ایرانی و احیای مآثر و مفاخر ایران باستان بوده است که وی را به احیای تاریخ توأم با اساطیر حماسی گذشته کشورش برانگیخته ، تا سی یا سی وپنج سال از عمر پربرکت خود را صرف ایفای این وظیفه خطیر کرده ، چنانکه خود بدین موضوع اشاره فرموده است :
چو عیسی من این مردگان را تمام سراسر همه زنده کردم به نام
همه مرده از روزگار دراز شد از گفت من نامشان زنده باز
همی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی به جای
که این نامه ی شهریاران پیش بپیوندم از خوب گفتار خویش
سی وپنج سال از سرای سپنج بسی رنج بردم به امید گنج
چو برباد دادند رنج مرا نبد حاصلی سی و پنج مرا
فردوسی با این عواطف لطیف ملی : « با سرودن شاهنامه ، مجد و افتخارات فراموش شده را به خاصر فرزندان این مرز و بوم آورد و تاریخ پر از غرور ملی و سلحشوری ایران را زنده نمود . افسانه های تاریخی ایران را از فراموشی و امحاء حفظ کرد و همانطور که خود او می گوید : از نظم کاخ بلندی پی افکند ، که دست تطاول ایام از خراب کردن آن کوتاه است همانگونه که اظهار داشته است :
بناهای آباد گردد خراب ز باران و زتابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نباید گزند
نمیرم از این پس من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
هرکس که دادهش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
و از طرفی این شاعر آزاده مسلمان وطن دوست : « آرزومند بازگشت آزادی و عظمت و فرمانروایی ایران بود و مانند نیاکان خویش آرزو داشت که : رهبری از نژاد پاک ایرانی و نسل شهریاران آرمانی ایران باستان بر وطن او حکمران گردد . پس ایراندوستی ، وی را برانگیخت تا در زنده کردن نام و نشان از یاد رفته ایران بکوشد . و روح آزادمنش و استقلال جوی ایرانیان را که گذشت ایام و تسلط بیگانگان آن را ناچیز کرده بود ، تقویت کند . »
وطبیعی است که این احساسات بی شائبه و آرمانهای بلند ملی با توجه به نهضت فرهنگی که در روزگار اوبه وسیله « شعوبیه » ایجاد شده بود ، وی را تحریض کرد تا هماهنگ با این انقلاب فرهنگی سیاسی به مبارزه با بیگانگی دست یازد که به نام دین و به رغم قوانین انسان دوستانه و مترقی اسلام ، که فضیلت و بزرگی را در تقوی دانسته و قلم بطلان برهر گونه امتیاز نژادی و ملی و خون و رنگ کشیده ملل مغلوب خصوصاً ایرانیان را « موالی » می نامیدند و آنان را از بسیاری حقوق اجتماعی محروم کرده بودند و به دیده تحقیر در ایشان می نگریستند .
ملک الشعراء بهار در قصیده ای که به مناسبت برگزاری نخستین هزاره ی فردوسی که در سال 1313 ش در ایران انجام شد سروده است ، به شعوبی بودن استاد طوس ، این گونه اشارت کرده
پس برون آمد ز «پاژ» طوس برنا شاعری
هم خردمندی حکیم وهم سخن سنجی رزین
بود دهقان زداه ای، دانشوری خوانده کتاب
وز « شعوبی » مردمش در گوش درهای ثمین
تا قرن چهارم هجری یا دوران زندگانی فردوسی : « شاعران پارسی زبان از لحاظ مسلک ، برخی طرفدار شعوبیه و بعضی طرفدار عرب و عربیت بودند و شاعران شعوبی مسلک به چند دسته تقسیم می شدند .
دسته ای طرفدار تسویه بودند و عرب و عجم را به یک چشم می دیدند و هیچ ملتی را ذاتاً بر ملت دیگر ترجیح نمی دادند . گویندگانی که دارای مذاق حکمت و عرفان هستند ، از این زمره اند .
دسته ی دیگر ، ضمن اعتقاد کامل به مبادی دین اسلام ، نژاد ایرانی را بر عرب فضیلت می نهادند و با تعصب فراوان از افتخارات گذشته خود یاد می کردند و عرب را قومی بیابانی و عاری از تمدن و فرهنگ ملی می خواندند که حکیم ابوالقاسم فردوسی را می توان سرآمد این دسته دانست
برخی دیگر به تمام معنی شعوبی بودند و با عرب و هرچه منتسب به عرب بود ، مخالفت داشتند و با کمال صراحت دم از جام می و کیش مغان می زدند ، که دقیقی طوسی از این دسته است .
فردوسی در زمانی می زیست که البته از غوغای شعوبیه تا حدی کاسته شده بود ، ولی باز برخی از ایرانیان میهن پرست ، از این که هنوز خلفای عباسی بر مسند اجداد با افتخار آنان تکیه زده و بر ایرانیان حکومت می کردند متغیر بودند و خاطره های هول آور سه چهار قرن پیش و قتل و غارتهای بی رحمانه ی تازیان را از یاد نبرده و نمی توانستند به آسانی دست از انتقام بکشند . خاصّه که در این هنگام لازم بود که از زحمات و فعالیت های شعوبیان در گذشته بهره برداری گردد . و جا داتش گویندگانی مقتدر و توانا ، غرور ملی را از نو در ایرانیان بیدار کنند و توجه آنان را به مفاخر گذشته و تمدن و فرهنگ باستانی جلب نمایند . فردوسی ، این کار بزرگ را به عهده گرفت و مردانه به انجام آن موفق گردید .
فردوسی در ذکر مفاخر ملی کاملاً نظر شعوبی داشت و چون دقیقی ، از افراد این فرقه محسوب می شد . راضی بودن فردوسی به عقیده بعضی نتیجه ی قطعی شعوبی بودن اوست . چه این مذهب ، یکی از بهترین و مناسب ترین پناهگاههای شعوبیه بود و اینان ، آن را برای توجیه مذهبی و ایجاد ملیتی جدید و مستقل در ایران ، بسیار مناسب می دیدند و اصولاً وقتی ملاحظه کردند که با روی کارآمدن عباسیان به آرزوی ملی خود ، که همانا اعاده ی استقلال و سیادت دیرین بود ، نرسیدند ، در صدد برآمدند تا با انتقال خلافت از عباسیان به علویان ، بدان مقصود برسند .
به علاوه : مذهب شیعه ، ملجاء عده ای از افراد شعوبیه بود و آنهایی که می خواستند از افکار جدید ایرانی خود بر ضد مردم متعصب دفاع کنند ، در لباس مذهب بدین کار مبادرت می کردند .
و استاد طوس نیز با آنکه اعتقادی راسخ به اسلام دارد و شیعه ای است پرشور و ارادتمند به خاندان عصمت و طهارت (ع) اما نسبت به اعراب نظر خوشی ندارد و تازیان را نژادی پست و : « سوسمار خوار اهرمن چهره » می پندارد و در مواردی چونان شعوبیان افراطی ضد عرب ، اعراب را تحقیر می کند . چنانکه در بخش پادشاهی یزدگرد سوم و نخستین جنگی که ایرانیان در سال 14 هجری با تازیان در قادسیه انجام می دهند ، از زبان رستم فرخزاد و سپهسالار ایران ، خطاب به سعد وقّاص (ف 55ق) فرمانده ی لشگر اعراب ، می گوید :
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست ، کار
که تخــت عجــم را کند آرزو تفــو باد بر چــرخ گردون ، تفــو
شمارابه دیده درون شرم نیسـت زراه خرد ، مهــر و آرزم نیسـت
بدین چهرواین مهرواین رای وخوی همی تاج وتخــت آیدت آرزوی
و از زبان یزد گرد سوم خطاب به مرزبانان طوس ، تازیان را بدین لحن به باد استهزاء می گیرد :
همانا که آمد شمارا خبر که ما را ز اختر چه آمد به سر
از این مارخوار اهرمن چهرگان زدانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت ونژاد همی داد خواهند گیتی به باد
چنین است پرگار چرخ بلند که آید براین پادشاهی گزند
از این زاغ سران بی آب و رنگ نه هوش ونه دانش، ه نام ونه ننگ
بدین تخت شاهی نهاده ست روی شکم گرسنه، مرد یهیم جوی
در ارتباط با بحث عوامل و علل برپایی نهضت فرهنگی و اجتماعی شعوبیه از ایران و واکنشهایی که ایرانیان وطن دوست و مسلمان دین باوری چون فردوسی در برابر ستمورزیها ، تحقیرها و فشارهای بعضی از حکام جابر عرب بیگانه با اسلام نسبت به ملتهای مغلوب و « موالی » شده ای مانند ایرانیان از خود نشان می دهند ، شاید تذکر این نکته لازم باشد : که بنابر قانون طبیعی کنش و واکنش گروهی از ایرانیهای روشنفکر تحقیر شده در قرن های اول تا چهارم هجری ، به منظور درهم شکستن غرور آن دسته از حاکمان فرومانده در جاهلیت عربی پیش از اسلام ، از کارسازترین وسیله روانشناختی موثر در تضعیف روحیه دشمن یا مباهات به گذشته تاریخی خود از طریق نشر نوشته ها و منظومه های حماسی ملی و یادکرد از امیران و پهلوانان ایران باستان استفاده می کند . ضمن آنکه نظیر: استاد طوس با واقع بینی ، حساب سرداران فاتح به ظاهر « غازی» اما ضد اسلام تازی را از حساب اسلام راستین که پیغمبر عالیقدرش : پیامبر رحمت و کتاب آسمانی آن – قرآن کریم – و احکام متعالیش حیات آفرین و سعادت زاست – جدا می دانستند و با آگاهی از معارف بشر دوستانه دینی که برتری اقوام و اشخاص رابر یکدیگر تنها در پرهیزکاری دانسته و با استناد به آیه 13 سوره مبارکه الحجرات/49 « ان اکرمکم عندالله اتقیکم » قلم بطلان بر هرگونه امتیاز قومی ، نژادی کشیده است- به تبلیغ فرهنگی سیاسی پردامنه ای علیه امیران عرب دست نشانده ی خلفای غاصب بنی امیه و بنی عباس در ایران می پردازند و به تدریج خود را از یوق فرمانروایی آنان می رهانند و شگفت این که همین ملت مغلوب یا موالیان رها شده از اسارتهای « اعراب » بعدها بزرگترین خدمات علمی و فرهنگی رابه اسلام و نشر معارف آن انجام می دهند و دوره طلایی تمدن اسلامی در قرنهای پنج و ششم هجری توسط دانشمندان ایرانی شکل می گیرد .
فردوسی فریاد زمان و بیانگر عصیان مردم عصر خویش است . او خشم برافروخته ی مردم ، به ویژه روشنفکران مبارز و آگاه زمانه اش را در شاهنامه منعکس می کند و از این جاست که به هنگام قیام مردم و سرپیچی پهلوانان از فرمانهای شاهان خودکامه ، زبانش اوج می گیرد و چون شمشیر می برد و چون تازیانه می سوزاند... فردوسی شاید با شاهنامه اش عالی ترین تجسم نوزایی فرهنگی در قرن چهارم باشد . او. با این اثر ، تمام وظایف انسانی فرهنگی رازنده کردن و بازیافتن گذشته و از انعکاس زمان حال گرفته ، تا استوار کردن زبان دری در سطحی عالی انجام داده است و اثر او در قلب دورانش جای دارد . »
علاقه ی عاشق گونه ی فردوسی به سرزمین ایران و ارادتش به ایرانیان ، اورا در پایگاهی از عزت جای داده که به قول پژوهنده ای : « او در میان ملت ایران : مقامی دارد که هنوز هیچ سراینده ای را در میان قوم خویش آن مرتبه فراهم نشده است و شاید فراهم نگردد . زیرا هیچ گونه ای مانند وی نتوانسته است تمام آرزوهای چندین هزار ساله ی ملتی را در میان سخنان خود بپروراند . فردوسی تنها شاعر نیست ، بلکه هزار سال است که فرمانروای روح ایرانی است . هزار سال است که در دلهای مردم ایران از شهری و بیانگرد ، از پیر و جوان از زن و مرد ، از خردسال و سالخورده پادشاهی می کند .
منابع :
1- درودیان ولی الله 1317 ، سرچشمه های مضامین شعر امروز ایران ، تهران ، نشرنی ، 1385
2- آجودانی /ماشاالله ، یامرگ یا تجدد ( دفتری در شعروادب مشروطه) تهران ، اختران ، 1382
3- علایی /سعید، جریان شناسی شعر انقلاب اسلامی، تهران ، مرکز اسنادانقلاب اسلامی، 1387
4- رزمجو/حسین1311 ، قلمرو ادبیات حماسی ایران ، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، 1381
5- منصور فارسی ، مقاله ی ادبیات حماسی
مأخذ :
کتابخانه ی عمومی دکتر علی شریعتی
احمدرضا کشاورز